سيد محمد باقر برقعى
2998
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
حب دنيا را توان ، معراج خود كردن به حق * گردباد امّا به پاى خار و خس گم مىشود خار را در پاى ما ، ننگ شكستى بيش نيست * راه شيطان ، در بيابان طبس گم مىشود آينهء مات ماه احساس مىكنم كه تو را ديدهام ، تو را * امّا كدام روز ؟ كجا ديدهام تو را ؟ در حيرتم چو آينهء مات ماه ، آه * آيا تو را شنيده و يا ديدهام تو را ؟ مىفهمم از نگاه تو ، چشم تو آشناست * ازبسكه آشناى خدا ديدهام تو را بوى بهشت ، مىدهى ، اى آشناى من * ديوانهام به بوى تو ، تا ديدهام تو را جان مىدهى به باغ دلم ، مثل نوبهار * آخر ، به لطف باد صبا ديدهام تو را آنقدر ، در دلم به تو نزديك بودهام * كز رنگ گل ، چو بوى ، جدا ديدهام تو را مثل ستاره ، دورنما مىشوى ، ولى * امروز ، آفتاب چرا ديدهام تو را ؟ دو سطر ، اشك « در انزواى سكوتى ، اسير اندوهم » * پرندهاى نگذشت از كوير اندوهم به آفتاب چه حاجت ؟ كه فصل پاييز است * چو برگ ، همسفر مرگومير اندوهم اگرچه مژدهء فصل بهار مىدهمت * گل يخم ، همهء سرد سير اندوهم چه راست گفت به سرو بلند ، نيلوفر ! * ز كجروى است كه در آبگير اندوهم مرا به ياد نمىآورى و حق دارى * نمىشناسىام ، اى دوست ؟ پير اندوهم دو سطر ، اشك نوشتم ، كسى نمىخواند * تو ، هم دو خط بنويس آه ، زير اندوهم پنجره دوست دارم ، بهار پنجره را * آفتاب كنار پنجره را اين چه صبح عفيف معصوميست ؟ * كه ندانست كار پنجره را ! دل من مثل شيشه بود و شكست * تا به هم زد قرار پنجره را دستى از دوش ، برنمىدارد * پردهء كولهبار پنجره را